حرف های نارنجی
وبلاگی متفاوت و شاد
درباره وبلاگ


سلام من الهه هستم متولد 11بهمن سال 1375 اینو گفتم تابرام تولد بگیرین و بهم کادو بدین!!!! به شدت به وب گردی علاقه دارم پروفایلمم فعاله. همه کسایی رو هم که نظر می دن دوست دارم فقط از گفتن کلماتی مثل "خوب بود","باحال بود"و "خوندمت"و....توی نظر هاتون جدا پرهیز کنید!! مطالب این وبلاگ هر هفته یا لااقل 2هفته یه بار آپ می شه پس حتما بهم سر بزنین شاید یادم بره همه رو خبر کنم پس لطفا منو توی وبلاگ دوستان قرار بدین تا هر وقت آپ شدم خبر دار شین برای خوندن مطاب قبلی این وبلاگ هم به آرشیو ماهانه رجوع کنین{archives} متشکرم

پيوندها
اخبار شهردبیران وایران
پرواز پروانه خيال من(قاصدك)
خاطرات متاهلانه و مطالب بامزه مثل آلبالو
الهه ناز

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان حرف های نارنجی و آدرس elahe57.GLXblog.comلینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.









ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 3
بازدید هفته : 10
بازدید ماه : 1
بازدید کل : 19575
تعداد مطالب : 22
تعداد نظرات : 10
تعداد آنلاین : 1



نويسندگان
elahe

آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
پنج شنبه 24 شهريور 1398برچسب:, :: 13:11 :: نويسنده : elahe

سلام مدیونه هر کسی که اینجا بیاد و نظر نذاره

گفته باشم

هر کسی که به این وب میاد باید به منم نظر بده

 

 


قهوه نمکی

او دختری را  در یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.
آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد،  “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی.

حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام  می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خانوادهاش

مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.

بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، ” عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم— قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.

اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یک نفر ازش پرسید، ” مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد “شیرینه.

 
 
پنج شنبه 10 آذر 1390برچسب:, :: 16:8 :: نويسنده : elahe
سلام

من امسال چند تا دوست خوب دارم که سیدن قابل توجه الهه جان و مریم جان

عیدتون مبارک

خصوصا این دو تا دوست سیدم!

من عیدی می خوام ها

بای!

 
پنج شنبه 10 آذر 1390برچسب:, :: 16:8 :: نويسنده : elahe

سلام 

گفته بودم احتمالا میرم 

دلیلش هم اینه که مامانم گفته اگه همین جوری که الان تو نتم-حول و هوش هشت ساعت در روز-بخوام بمونم قطعش می کنه

منم گفتم اول بهتون خبر بدم 

ولی حالا یه عکس می ذارم توی ادامه مطلب...!

خواهشا اگه دلشو ندارین نرین

اِ چرا اومدی اینجا برو ادامه مطلب دیگه.ایش!

با شما نیستم ها !با این سوسک هستم!

 

 



ادامه مطلب ...
 
پنج شنبه 10 آذر 1390برچسب:, :: 16:8 :: نويسنده : elahe

سلام آجی ها سلام داداشی ها!

 


حالتون خوفه؟

اگه خوبه خوب خدا رو شکر 


اگه بده وای چرا؟؟

چه خبرا؟

با درس و مشق ها چطورین؟؟

لابد مثه من می سازین باهاشون


خوب دوستای گلم برین ادامه مطلب یه سری عکس خنده دار گذاشتم

حالشو ببرین مثه این شکلکه!


نظر؟؟



ادامه مطلب ...
 
پنج شنبه 10 آذر 1390برچسب:, :: 16:8 :: نويسنده : elahe
 
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد.
زن  وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد!
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد
تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و … محترمانه معذرت خواهی کرد
ودر پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم.
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد
وگفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟
تولستوی در جواب گفت:
 

شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید

 
 
شنبه 7 آبان 1390برچسب:, :: 19:55 :: نويسنده : elahe

سلام

سلام به همه آجی ها و داداش های مهربون و با معرفت که سر می زنن نظر هم می ذارن

گفتم که گفته باشم..من اصلا از لینک تکونی خوشم نمیاد پس مجبورم نکنین کاری روکه دوست ندارم انجام بدم ها!

خوب بریم سراغ آپ خودمون

خودم هم دوست ندارم که وبلاگم یه وبلاگی باشه که همش مطالب این و اونو توش بذارم

اما حیفم اومد این چهار تا عکس رو نذارم

برین ادامه مطلب ببینینشون



ادامه مطلب ...
 

 

 

آیا حقوق زن ها پایمال شده است!؟ ( طنز با حال )
از بچگی همه ما این را شنیده ایم که حقوق زنها پایمال میشود.

آیا واقعاً حقوق زن ها پایمال شده است ؟
از کودکی شروع میکنیم :

در کودکی:
پسرها هر وقت شیطنت میکردند یک سیلی محکم صورتشان را نوازش میکرد
دخترها هر وقت شیطنت میکردند یک ضربه فانتزی کوچولو روی دستشان میخورد.
خودتان قضاوت کنید : کدام ضربه درد بیشتری دارد؟

روزهای جمعه که مدرسه ها تعطیل بود :
پسرها برای خرید نان مجبور به بیگاری در صف نان بودند.
دخترها کنار عروسک هایشان لالا میکردند.

هنگامی که کارنامه ها را به دست والدین محترم میدادند :
پسرها شدیداً بخاطر نمرات پایین سرکوفت می خوردند و البته گاهی هم ممنوع شدن از مشاهده کارتون.
دخترها هیچی نمیشدند . چون قرار بود در آینده ازدواج کنند و نان آور خانه هم نخواهند بود.

هنگامی که پدر خانواده شب به منزل می آمد :
پسرها فرار میکردند و یه گوشه ای میخزیدند تا چغولی های مادر ، کار دستشان ندهد.
دخترها به بغل پدر میپریدند و چپ و راست قربون صدقه میشنویدند.

روز اول مهر ماه که مدرسه ها باز میشد :
پسرهای عزیز کله هایشان را با نمره ۴ میزدند و مزین به لغت نامانوس کچل میشدند.
دخترها فقط به پسرها میگفتند : چطوری کچل ؟

در ۱۸ سالگی :
پسرها تمام اضطراب و دلهره شان این است که دانشگاه قبول شوند و سربازی نروند و ۲ سال از زندگیشان هدر نرود.
دخترها ورودشان به پادگان طبق قانون ممنوع است .

در دانشگاه :
پسرها همان روز اول عاشق میشوند و گند میزنند به امتحان ترم اولشان و مشروط میشوند.
دخترها فقط در بوفه مینشینند و به پسرهایی که زیر چشمی به آنها نگاه میکنند افاده میفروشند

در هنگام نمره گرفتن :
پسرها خودشان را میکشتند تا ۹٫۵ آنها ۱۰ شود و باز هم استاد قبول نکرده و در آخر می افتند.
دخترها فقط پیش استاد میروند و یک لبخند میزنند و نمره ۴٫۵ آنها به ۱۷ تبدیل میشود.

در کافی شاپ :
پسرها حساب میکنند.
دخترها میگویند : مرسی!

در مخ زدن :پسرها باید دلقک بازی در بیاورند تا طرف تازه بفهمد که وجود دارند ، دو ساعت منت بکشند تا طرف تلفن را بگیرد ، هفته ها برنامه ریزی کنند تا طرف قرار بگذارد ، ساعت ها باید خالی ببندند تا طرف خوشش بیاید و هنگام بهم خوردن رابطه ماه ها و در مواردی دیده شده است که سالها در هوای دلگرفته پاییز پیپ بکشند و قهوه بنوشند و هی آه بکشند .
دخترها فقط کافی است که یه لبخند بزنند و چشم ها را نازک کرده ، لبها را غنچه و سری به سمت موافق تکان دهند و هرگاه رابطه بهم خورد فقط میگویند فدای سرم.

هنگام خواستگاری :
پسرها باید خانه ، ماشین ، شغل مناسب ، مدرک دهن پر کن ، قد رشید ، هیکل خوش فرم ، خوشتیپ و هزارتا کوفت و زهر مار داشته باشند و پشت سر هم از موفقیت ها و اخلاق خوب و …. برای عروس خانم بگن و احتمالا انگشتری برای نشون کردن در دست سرکار علیه عروس خانم بکنند.
دخترها فقط کافی است بنشینند و لام تا کام حرف نزنند

هنگام ازدواج :
پسرها باید شیربها ، مهریه ، خرید عروسی ، جواهرات گوناگون ، جشن و سالن و … را از سر قبر پدرشون تهیه کنند.
دخترها فقط باید جهیزیه بدهند که احتمالا به دلیل شروع خرید جهزیه از اوان کودکی همش بنجل شده و آقای داماد باید با تحمل هزارتا منت آنها را قبول کرده ، دور ریخته و یه سری جدید بخرد

هنگام زندگی عشقولانه دو نفره :
پسرها باید بگویند : چشم ، و البته اگر هم نگویند دو قطره اشک کنار چشمان مژگان خانم ها آنها را وادار به چشم گفتن میکند.
دخترها هم باید دستور بدهند و دیگر هیچ.

کار کردن :
پسرها مثل سگ پا سوخته باید از صبح خروس خوان تا آخر شب کار کنند و همش تو فکر غرولند مدیر و قسط عقب افتاده بانک و قبض برق و آب باشند و در آخر نعششان را با بدبختی به خانه برسانند.
دختر ها فقط کافی است که کلید ماشین لباس شویی ، کلید ماشین ظرفشویی و کلید مایکرو فر را فشار دهند و در حالیکه ناخن هایشان را مانی کور میکنند با مادرشان در مورد رنگ موی دختر خاله جاری عمه خانم فرخ زمان خانم بحث و تحلیل علمی داشته باشن

 

 
 

سلام امروز یه ایمیلی برام فرستاده بودند حیفم اومد برای شما نذارم

 

برین ادامه مطلب


ادامه مطلب ...
 
شنبه 7 آبان 1390برچسب:, :: 19:55 :: نويسنده : elahe
ببینم کسی نمی خواد بهم کادو بده؟؟؟؟
 

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد